نظریه خوشه های صنعتی
- توضیحات
- زیر مجموعه: موضوعات
- دسته: برنامه ریزی شهری
- نوشته شده توسط a.moarrefi
- بازدید: 3324
در دهههای 1950 و 1960 در اقتصاد کشور ایتالیا تغییر ساختار خاصی به وجود آمد. در این کشور پدیدۀ رایج توسعه صنعتی، بر اساس مطالعۀ بنگاههای کوچک و متوسطی که از لحاظ بخشی، تخصص یافته و یا از حیث جغرافیایی تمرکز یافته بود
در دهههای 1950 و 1960 در اقتصاد کشور ایتالیا تغییر ساختار خاصی به وجود آمد. در این کشور پدیدۀ رایج توسعه صنعتی، بر اساس مطالعۀ بنگاههای کوچک و متوسطی که از لحاظ بخشی، تخصص یافته و یا از حیث جغرافیایی تمرکز یافته بود توسط محققان جغرافیا، جامعه شناس و اقتصاددان مورد مطالعه و بررسی قرار گرفت. اختلاف در توسعه و رشد بین دو بخش شمالی و جنوبی ایتالیا، موجب جلب نظر کارشناسان برای علتیابی این مسئله شد که چه امری موجب افزایش تعداد کارکنان، بالا رفتن سطح تولید، صادرات و درآمد سرانه در بخشهای مرکزی، شمالی و شمالشرقی ایتالیا شده است. این بخشها، بعدها تحت عنوان ایتالیای سوم که بر آمده از نوعی معجزۀ اقتصادی بود، شهرت یافت و مطالعه و بررسیهای آن از نیمۀ دوم دهه 70 آغاز گردید . تجربیات حاصل از مطالعات ایتالیای سوم نشان داد که وجود صرفههای هممکانی و کیفیت روابط رسمی و غیر رسمی، روابط اجتماعی، اقتصادی و سیاسی موجب رشد، پویایی و موفقیت این منطقه و پیشی گرفتن آن از ایتالیای شمال (ثروتمند/ اول) و ایتالیا جنوب (فقیر/ دوم) شده است.
پیدایش ایدهی خوشه صنعتی برای اولین بار از طرف آلفرد مارشال[1] در انگلستان به سال 1890 با انتشار کتاب مبانی اقتصادی[2] برمیگردد. مارشال در سال 1890، با مطالعه صرفههای هممکانی خارجی در بنگاههای کوچک متمرکز در شهرهای صنعتی لانکشیر[3] و شفلید[4] انگلستان اصول محلیگرایی اقتصاد را مطرح کرد. وی مفهوم نواحی صنعتی خود را از محققان ایتالیایی، که در اوایل دهه 1890 بر روی بنگاههای کوچک مرکز و شمال شرق ایتالیا (موسوم به ایتالیای سوم یا Terza Itaia) مطالعه کرده بودند، اخذ نمود (Morgan،36:2004). این محققان در مطالعه و بررسیهای خود، علت تغییرات ساختاری به وجود آمده، اختلاف در رشد و توسعه دو بخش شمالی (ثروتمند/اول) و جنوبی (فقیر/دوم) این کشور، افزایش تعداد کارکنان، بالا رفتن سطح تولید، صادرات و درآمد سرانه در بخشهای مرکزی، شمالی و شمال شرقی ایتالیا (مهرپویا و مجیدی،1383:.21-33) را در وجود صرفههای هم مکانی و کیفیت روابط رسمی و غیر رسمی، روابط اجتماعی، اقتصادی و سیاسی میدانستند. مباحث مارشال نیز شامل این موارد بوده است که اولاً تمرکز در یک مکان، موجب شکل گیری بازار نیروی کار محلی میشود؛ ثانیاً هم مکانی، به تجمعات صنعتی امکان میدهد که نهادههای یک صنعت با تنوع بیشتر و هزینه پایینتری صورت پذیرد؛ ثالثاً، دانش در چنین تجمعاتی به آسانی سرریز میشود . مارشال معتقد بود که بنگاههای صنعتی مشابه، در یک ناحیه مشابه، میتوانند به صورت خوشهای عمل کنند و بر این باور بود که ایجاد فرهنگ صنعتی موافق با صنعت به دانش ضمنی و سرمایه اجتماعی نیاز خواهد داشت و "یادگیری در فضا" کار اولیه وی بود(.). وی را میتوان، نخستین شخصی که بر فرایند یادگیری در خوشه اشاره کرده است، دانست. مارشال در تکمیل بحث خود میگوید هنگامی که یک صنعت ویژه، مکانی را برای خود انتخاب میکند، احتمال میرود که برای مدتی در آنجا باقی بماند، بنابراین مزایاي آن موجب میشود که دیگر تجار مشابه، در همسایگی آنها قرار بگیرند. رموز و فنون تخصصی از بین میرود، ولی آنها در فضا باقی میمانند، کودکان ناخواسته این رموز را یاد میگیرند، کار خوب احساس میشود و اختراعات و بهسازیها در ابزارآلات در فرایند و سازمانهای عمومی کسب و کار بیدرنگ با ارزش تلقی میگردند و چنانچه شخصی یک ایدۀ جدیدی را مطرح کند، آن ایده توسط سایرین و با پیشنهادهای مختلفی ترکیب میشود و در نهایت آن ایده به عنوان منبعی برای ایدههای جدیدتر تبدیل میشود .
پس از مارشال، آلفرد وبر[5]، در سال 1909 چارچوب علمی تئوری مکانیابی صنایع لانهارد (1882-1885) را پایهریزی کرد و بر این باور بود که به حداقل رساندن هزینهها، عاملی است که صنایع به خاطر آن، مکانیابی میکنند و مکانیابی صنایع به هزینههای حمل و نقل، هزینههای نیروی کار و صرفههای تجمیع بستگی دارد و صرفههای تجمیع را بر دو نوع (صرفههای مکانی و صرفههای شهری شدن) میدانست. سپسلوش با تئوری مکانیابی عمومی (1940) و کریستالر با بسط و توسعه این تئوری، نظریه مکان مرکزی را ارائه کردند و در نهایت هوور[6] در سال 1948 این تئوری را به بلوغ و کمال رساند. فرانسو پرو[7]در سال 1955 نطفهی اولیه نظریه قطب رشد را در مقالهای مطرح میکند، که سرمایهگذاری در صنعت را به منزلۀ موتور توسعه سایر فعالیتها میدانست . وی بر این باور بود که در مراحل بعدی صنعتی شدن یک منطقه، تراوش به اطراف یا رخنه به پایین رخ خواهد داد (صرافی،112:1379).نظریه وی طبیعتاً گرایش به تجمع و ریشه در تأثیر عوامل تجمع در نظریههای مکان یابی دارد و معتقد بود که جوهر و اصل توسعۀ صنعتی از نظر فضایی بر این واقعیت است که رشد یکباره و در همهجا ظاهر نمیشود؛ بلکه ابتدا در کانونهایی با شدتهای مختلف ظاهر میگردد و سپس از طریق مسیرهای گوناگون بر سایر نواحی تأثیر میگذارد .. همچنین، داگلاس نورث[8]، در سال 1955 تئوری مکانیابی و رشد اقتصاد منطقهای را مطرح کرد که مفاهیمی چون پیوند، تراوش و تأثیرات فزایندگی را وارد ادبیات اقتصادی نمود. در سال 1957، گونار میردال[9] رشد نامتعادل منطقهای را بیان میکند و تئوری اقتصادی و مناطق توسعه نیافته را مطرح میکند و بیان میکند که مناطق پیشرو با استفاده و بهرهوری از سایر مناطق بیشتر توسعه مییابند. علیت انباشتی[10] ونیز تأثیرات منفی اثرات واپسروی[11] مناطق پیشرو بیشتر از تأثیرات مثبت اثرات تراوش آنها بر مناطق عقب مانده خواهد بود (واگرایی منطقهای مداوم) .
در سال 1958، البرت هیرشمن[12]، به راهبرد توسعه اقتصادی اشاره میکند و پیوندهای روبه جلو و عقب ، تأثیرات رخنه به پایین (مناطق پیشرو به مناطق عقب مانده) و تأثیرات قطبی شدن در توسعه صنایع و منطقه را مفید میداند.در سال 1963آقای تیبور شیتوفسکی[13]، نظریهای تحت عنوان "صرفۀ خارجی مالی (پولی) " بیان نمود و بر اثرات دینامیک سرمایهگذاری یک بنگاه، در رشد و تقویت سودآوری و در نتیجه توسعه سایر بنگاهها، تأکید کرد. به عبارتی به نظر وی، وقتی بنگاهی سرمایهگذاری واقعی بر روی ماشینابزار و یا امکانات زیر بنایی انجام میدهد که سودآوری عملیاتی بنگاههای موجود دیگر را نیز بالا ببرد. در واقع بنگاههای مزبور از منافعی برخوردار میشوند که بر آن هزینهای انجام ندادهاند. ممکن است محصول تولید شده توسط ماشین جدید، به عنوان مواد اولیۀ ارزانتر و مرغوبتر در اختیار سایر تولیدکنندگان محلی قرار گیرد.
در سال 1967 جان فریدمن[14]، تئوری عمومی توسعه قطبی شده را مطرح میکند که بر تسلط مرکز به مناطق پیرامون اشاره دارد و بر شهر به عنوان موضوعی وحدت بخش و ثبات بخش مینگرد که با تنوع اجتماعی، تعقلگرایی، ایجاد نوآوری و... توسعه را موجب میشود. وی مکانسیمهای سلطه را در تأثیرات نفوذ، اطلاعات، روانشناختی، مدرنیزاسیون، پیوند، تولید و تأثیر هممکانی/شهری شدن .میدانست.بحران دهه 1970 رویکردهای قبلی را که متأثر از دخالت مستقیم دولت، نظیر مکتب کینزی بود را کمرنگ نمود و به جای آن مکاتب و دیدگاههای فکری جدیدی را جایگزین کرد. میلتون فریدمن، با مخالفت صریح با مکتب کینزی، به دولتها توصیه میکرد که حتیالمقدور از مداخله در امور اقتصادی دست بر دارند و بگذارند که مکانیسم بازار به کار خود ادامه دهد. به عبارتی آنچه نظریههای جدید را از تئوریهای سنتی توسعۀ منطقهای جدا میسازد، برخورداری نسبی نوین صنعتی از استقلال داخلی و ایجاد شرایط برای درهم تنیدگی است. در همین راستا میشان، در سال 1971 میگوید که مشخصه اصلی مفهوم صرفههای بیرونی این است که آگاهانه پدید نمیآید و محصول ناخواسته یا اتفاقیِ اقدام منطقیِ دیگری است و خالد ندوی نیز صرفههای بیرونی را یکی از ابعاد غیر ارادی کارایی جمعی میداند (زندباف و مخبر،27:1381). اسلتر[15](1975 و 1976) جریان مهاجرت و جا به جایی و شکلگیری مناطق بر اساس جریانهای تجاری درون ناحیهای را تحلیل میکند (Loviscek،5:1980)؛ و در نهایت، کارهای بروسکو (1982)، پیور و سابل (1984) و دیگران، تجربیات بدست آمده از ایتالیا را به صورت مدلی جهانی ارائه کرد. هولاندر[16] در سال 1987 و در سال 1987 داهمن[17] و فانسکا[18] نیز بر دگرگونیهای فنشناختی، فرایندهای یادگیری و یادگیری عملی در این زمینه توجه نمودند (همان:94). با این وجود، مفهوم رایج فعلی خوشههای صنعتی، به دهۀ 1990 مربوط است، یعنی زمانی که راهکار توسعۀ جدید اقتصادی مطرح شد..در گسترش این مفهوم پورتر، رئولنت[19] و هرتاگ[20] بیشترین نقش را داشتهاند. با این وجود این مفهوم با نام پورتر شناخته شده است. وی نظریه مزیت رقابتی و همچنین برای اولین بار اصطلاح "خوشه" را مطرح میکند و میگوید که، همۀ کشورها در صنعتی ویژه، تمایل به رقابت دارند .. از مفهوم مزیت رقابتی، برای برجسته ساختن اهمیت تعامل بین صنایع مرتبط در تعیین موقعیت رقابتی کشورها و مناطق استفاده میکند و معتقد است که کشورها نه در صنایع مجزا از هم، بلکه در خوشههایی از صنایع متصل از طریق روابط افقی و عمودی موفق میشوندو نتیجه میگیرد که به لحاظ بینالمللی، رقابتکنندگان در بیشتر صنایع موفق، اغلب در یک شهر یا منطقۀ خاص در درون یک کشور قرار میگیرند و شهرها و مناطق میتوانند تمرکز قابل توجهی از رقبا، مشتریان و تأمینکنندگانی را شامل شوند که نه تنها به کارایی و تخصصی شدن منجر شود بلکه به تمرکز اطلاعات و قابلیت روئت رقبا منجر شود (داداشپور،185:1387-186). در واقع مفهوم اصلی و عمدۀ وی بر شناسایی شرایطی بود که در آن بنگاهها، رقابتی شده و باقی بمانند و در بازارهای بینالمللی موفق عمل نمایند و عاملی اصلی موفقیت برخی بنگاهها را در راهبردهای بکار گرفته شده توسط آنها میداند که با بهبود دائمی و افزایش نوآوری و یادگیری، تمایل به استمرار رقابت، درک واقعبینانه از محیط محلی، ملی و... به رقابت و همکاری با یکدیگر میپردازند .
پورتر در تز دکترای خود برای شکلگیری خوشه، از نظریه میردال؛ مبنی بر آغاز توسعۀ منطقهای با یک رویداد تاریخی و نظریه پرو مبنی بر اینکه تأثیرات جلوبرنده[21] که بنگاه را پویا نموده و آن را به قطب رشد تبدیل میکند و در نهایت رشد منطقه را سبب میشود، بهره میبرد. همچنین بحث خود توانگری پورتر که رشد پایدار خوشه را تضمین میکند از مبانی دایرهای و عامل انباشتگی[22] میردال، که امروزه پیوند محکمی با نظریه وابستگی مسیر[23] و نیز تأثیرات خارجی[24] که در تحلیل خوشه نیز بکار میروند، بهره برده است (Palacios، 186:2005)و تئوری مزیت رقابتی خود را از تئوری مزیت مقایسهای ریکاردو گرفته و آن را بر اساس تئوری تجمیع و موقعیتیابی بنا میکند .. وی بر همین اساس، پس از انجام سایر بررسیها، مدل الماس[25] که متأثر از چهار عامل: شرایط عوامل، شرایط تقاضا، صنایع مرتبط و پشتیبان و راهکار، ساختار و رقابتپذیری شرکت را مطرح میکند که به طور جداگانه و در قالب یک سیستم، فراهم کننده زمینههای مرتبط با رقابت شرکت است (ناطق،1385:.134-135). همچنین پورتر اضافه میکند که رویدادهای تاریخی بر خوشه تأثیر میگذارند و آن را در رویدادهای جهانی و پیدایش اقتصاد دانشمبنا و پیچیده متأثر میسازد و میگوید که با شکلگیری خوشه، یک مکانیسم خودتوانگری[26] بنا میگردد، که بتواند حرکت و رشد پایدار خوشه را برای قرنها یا لااقل برای دههها تضمین کند (Palacios،181:2005).توضیحات خوشههای صنعتی بر ویژگیهایی نظیر؛ هممکانی یا همجواری جغرافیایی، نامتراکمی عمودی، پیشرو به تخصصگرایی منعطف، اشکال نهادی ویژه بر اساس رقابت-همکاری، وجود یادگیری جمعی و انتشار دانش ضمنی و صرفههای تجمع و...تأکید دارند که بر اساس این خصوصیات مدلهای مختلفی بر خوشه قابل ترسیم است. یکی از این مدلها، مدل پورتر میباشد که آقای ویکام[27](2000) با بازنگری آن، نقش دولت و رویدادهای تصادفی را هم راستا با این عوامل میداند.
نمودار شماره(3-1): عوامل مؤثر بر پیدایش خوشه ی صنعتی از نظر پورتر
نمودار شماره (3-2): مدل اصلاح شدۀ پورتر و عوامل مؤثر بر خوشه
اسکات در سال 1988 صرفههای بیرونی پولی (که وابسته به اندازه بازار و یا دیگر عوامل نظیر ذخیره نیروی انسانی متخصص و پایگاه تأمینکننده میباشد) و صرفههای بیرونی تکنولوژیکی که شامل سرریز دانش درون بنگاهی است را مورد توجه قرار داد .
همچنین ساکسنین[28] نقش اساسی ایفا شده توسط شبکههای تولید و همپیوستگی کسب و کار و شرکاء را در منطقه نمونه اقتصادی را مطرح میکند و به نقش کلیدی شبکههای اجتماعی و متخصصین و نیز به فعل و انفعالات تأکید میکند و نتیجه میگیرد که زیرساختهای اجتماعی، موفقیت و جهندگی[29] دره سیلیکون را در بحرانهای گردشی صنایع مرکزی آن تسهیل نموده است. کوک[30]، به اهمیت شبکهها برای ساختار یک سیستم نوآور منطقهای تأکید میکند و 5 عنصر را (منطقه، نوآوری، شبکهها، یادگیری و فعل و انفعال[31]) براین روند مؤثر میکند؛ و نیز .یادگیری موفق شکل گرفته بر اساس یک سیستم شبکهای بینالمللی- محلی سیاسی- اجتماعی مرتبط، به ویژه شبکههای نوآوری را برای مزیت رقابتی منطقه لازم میدانند. دیگر نویسندگان، نظیر دورینگر[32] و ترکلا[33] به عواملی چون، صرفههای تجمیع، پیوستگیهای درون بنگاهی، فعل و انفعالات رو در رو، مزیتهای بازار عامل منطقهای و انتقال دانش و عوامل اصلی تقویت توسعه و شکلگیری خوشه (شامل کار سازمانهای حمایتی نظیر دانشگاهها و مؤسسات تجاری) اشاره میکنند.. سپس، دیوید ولف[34] و مریس کرتلر[35] در مدل خود برای شکلگیری خوشه پنج عامل را تحت عنوان ( 5 ال) مؤثر میدانند . رئولنت و دیگران، پیدایش اقتصاد شبکهای را عاملی برای پیوند، فشردگی، پایداری و روابط صمیمی بیشتر بین بنگاهها و میان بنگاهها و سازمانهای نهادی میدانند که مفهوم خوشه نیز پاردایم جدید را در بردارد و فهم آن در روشی سیستمی و منسجم کمک میکند .
منبع: معرفی و همکاران(1391)، توسعه خوشه های صنعتی در برنامه ریزی منطقه ای، انتشارات آیین محمود، چاپ اول،صفحات 104 الی 110
[1]- Alfred Marshall
[2] - Principles Of Economics
[3]- Lancashire
[4] - Sheffield
[5] - Alfred Weber
[6]- Hoover
[7]- Francois Perroux
[8]- Douglas North
[9] - Gunnar Myrdal
[10] - Cumulative Causation
[11] - Backwash Effects
[12]- Albert Hirshman
[13]- Tibor Schitovsky
[14]- John Friedmann
[15]- Slater
[16]- Hollander
[17]- Dohlman
[18] - Fonseca
[19]- Roelandt
[20] - Pimden Hertog
[21]- Propulsive Effects
[22]- Principle of Circular And Cumulative Causation
[23] - Notions Of Path Dependence
[24]- Lock – in Effects
[25] - Diamond Model
[26]- Self- Reinforcing
[27]- M.Wickham
[28]-Saxenian
[29] - Resilience
[30]- Cook
[31]- Interaction
[32]- Doeringer
[33] - Terkla
[34] - David Wolf
[35] - Meric S.Gertler

